تبليغاتX
ترنم مستى
دنیاتاریک است ای مستانه من بیاومرا به روشنایی برسان
 به نام تک آفریننده دلها و عشق ها
این اولین پستیه که من امروز در وبلاگم قرار میدم و اصلا هم نمی خوام حرفهای قلنبه سلنبه بزنم ولی امروز فقط می نویسم که:

خدایا

تنها تویی راهنمای من در این دنیای تاریک و من ممنونم از اینکه علاوه بر خود فانوسی را به نام عشق برای ما قرار دادی تا به وسیله آن بتوانیم راه نمایی هایت را بیابیم و به دنبال معشوق خود بگردیم.

|+| نوشته شده توسط ترنم در شنبه بیست و دوم بهمن 1390  |
 شعری از مریم حیدرزاده
پسر برتر از دختر آمد پدید

پسر جمله را گفت و چیزی ندید

 

نگو دخترک با یکی دسته بیل

سر آن پسر را شکسته جمیل

 

حسادت را که در دختر بدید

ندید چیزی و بر زمین می خزید

 

بگفتا جوابت نباشد جز این

نگویی دگر جمله ای این چنین

 

وگرنه سروکار تو با من است

که دختر جماعت به این دشمن است

 

پسر اندکی هوشیاری بیافت

سرش چون انار رسیده شکافت

 

پسر خود را اسیر او بدید

چنان که گویی از بند جهید

 

پسر گفتش:ای دختر محترم

که گفته که من از تو بهترم

 

پسر برخلاف ذهنش این را بگفت

تا که رهایی یابد از این چوب کلفت

 

پسر ادامه می داد حرفهای خویش

تا که دختر راضی شود از کار خویش

 

که دختر جماعت به کل برتر است

زجن تا پری از همه سرتر است

 

پسر سخت بیجا کند مرگ بید

که برتر ز دختر بیاید پدید

 

دختر که پسر را این چنین بدید

راضی شد او از این کار پلید

 

پسر نگاهی به دختر کرد و چیزی نگفت

دخترک به پسر  این چنین بگفت

 

پس آن ضربه خیلی نشد نابجا

که یک مغز معیوب شد جابجا

 

پسر که خود را رها از بند دید

چیزی نگفت و فقط می دوید

 

تا که پسر دور شد از آن پلید

برگشت و گفت اون همه دروغ بید

البته این شعر با دخل و تصرف من همراه بود امیدوارم که خانم حیدرزاده از کار من ناراضی نباشد و همچنبن شما بینندگان عزیز را راضی کرده باشم قسمت های اضافه شده به وسیله خودم را با رنگ قرمز مشخص کردم لطفا نظرتون را راجع به اونا بگین

متشکرم

|+| نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 هوالحق
اگه دنيا پراز عاشق نبا شه              تواين دنيا دل صا دق نبا شه

 همون بهتر كه اين دنيا نباشه           زمين وآسمون يك جا فنا شه

 

 آرزو

 آرزو را من میان شهر دلها دیده ام فرض کن مثل همیشه خواب و رویا دیده ام ساده بودم  در خیالم مثل یک تصویر آب آسمان را پیش چشمانت چه زیبا دیده ام نازنین این گونه با احساسم بازی نکن هر شب از طرز نگاهت یک نما من دیده ام با زبان بی زبانی گفتمت از خواب من آن همه احساس را من در تو یکی دیده ام واقعیت تلخ بود اما همیشه گفته ام روزهای زندگی را بی تو تنها دیده ام

 

کاش پرستویی بودم تا از دیار غمها کوچ می کردم کاش دریایی بودم تا غمها را در درون خود شست و شو می دادم کاش سیلی بودم تا سرزمین سیاه را نابود می ساختم و هم چون کبوتری فارغ از هر غمی شادمانه پرواز می کردم و همان کودکی غافل از همه چیز لبخند نثار اطرافیان می کردم آری،ای کاش این گونه بود

|+| نوشته شده توسط ترنم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 
 
بالا